تبليغاتX
زندگی حاصل عشق است و امید

خوشبختی

خوشبختی در وجودم لونه کرده

می دانی که خوشبختی برای دلهای ساده ماندگار است؟

پس ساده باش تا خوشبختی در وجود تو نیز لونه کند

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 20:54  توسط سمیرا | 

همان روزی که فکر میکنی به انتها رسیده ای

معجزه ای می آید و امیدوارت می کند

حتی اگر ایمان نداری

پس

به دنبال معجزه باش

باشد که ایمان آوری

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 0:43  توسط سمیرا | 

      از اینجا تا ابد سبز

                         از اینجا تا ابد ساده

از اینجا تا ابد چون کودکی نه ساله می مانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 13:30  توسط سمیرا | 

اگر برای  با من بودن به دنبال بهانه می گردی 

سخت در اشتباهی

چون

           من خود بهانه ای برای با تو بودنم            

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:36  توسط سمیرا | 
        موفقیت خود را در آینده ببین

                                            اما نه با حسرت

                                                                   بلکه با امید

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:59  توسط سمیرا | 
درجاده ی بار یک سرنوشت راه میروم

به بار یکی راه ، به دوری مقصد

به هیچیک نمی اندیشم

به فرازو نشیبهای اطراف جاده می نگرم و از ز یبایی آن لذت می برم

ترس با من غر یبه است

پس می خندم و به آسمان می نگرم

آهی میکشم ولی نه از سر غم ، بلکه از سر آسودگی و راحتی

به هیچ چیز فکر نمی کنم ، چشمانم را می بندم و وقتی که باز می کنم...

به مقصد رسیده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:36  توسط سمیرا | 
دریغ

دریغ از این لحظه هایی که می آیند

و بی آنکه زمان را لمس کنی می روند

و تنها جای پای خاطرات است که گذشت آن را معنا می کند

گذشت زمانی که به اندازه ی یک چشم بر هم زدن و نه بیشتر قابل درک است

چشم بر هم زدنی که سالها همچون لحظه، می گذرد

می گذرد، می گذرد...و باز می گذرد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 0:58  توسط سمیرا | 

یه وقتایی آدم هرچی فکر میکنه چیزی به ذهنش نمی رسه، درست مثل

الان من، هرچی می خوام یه حرفی یا یه شعری بگم نمی شه، ذهنم

خالیه، خالیه خالی، گاهی وقتا چیزی واسه گفتن وجود نداره چون دیگه

اونقدر احساست رشد کرده که دیگه نیازی به فکر کردن نیست، نمی دونم

متوجه حرفام می شید یا نه اما هرچی که هست به احساس آمدم مربوط

می شه، احساس رهایی و پایی در بند نداشتن برای نالیدن و حضوری بی

تفاوت نه صرفا به خاطر بی تفاوتی بلکه به واقع به خاطر درک واقعیت و

لزومی برای کنش و واکنش ندیدن، به خاطر ایمان، ایمان به حضور همه چیز و

همه کس، همه چیز، حتی آرزوها

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 22:56  توسط سمیرا | 

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

سلام دوستان عزیز، از اینکه مدت زیادی نبودم معذرت می خوام، هر چند نبودنم ناخواسته بود، ولی فرصت خوبی بود تا بیشتر خودمو پیدا کنم و تجربیات زیادی کسب کنم پس چیز زیادی از دست ندادم ، فقط اینکه دلم واستون تنگ شده بود وخوشحالم که در نبودم شما منو فراموش نکردید.راستی باید ببخشید که یادم رفته بود بگم این شعری که براتون نوشتم، یکی از بهترین دوستام بهم داده، با عرض معذرت ایندفعه هم نمی دونم شاعرش کیه، فقط می دونم که شعر قشنگیه و کسی هم که اونو به من داد تا توی وبم بزارم دوست داشتنیه. مگه نه؟ دوستتون دارم و آرزومند آرزوهایتان هستم 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 13:45  توسط سمیرا | 

                                                                          

فکر می کردم که در خاطرت

یک خیال است

آن هم من

آمدم با خاطری آسوده

می دویدم

دستهایم را گشودم

آرام چرخیدم

گل عشقمان را بوییدم

در خیالم انتظارت را به تصویر کشیدم

در اوج سادگی با خود گفتم

می آید

گل عشقمان را می بوید

و ستاره ی عشقمان را نثار آسمان خواهیم کرد

قدم هایم را تند تر کردم و با تمام وجود دویدم

دویدم

و بالاخره ....

 بی خبر از آتش عشقت

ایستادم و مبهوت

ستاره ی عشقت را دیدم که قبل از رسیدنم

آسمان را روشن کرده بود

و باری دیگر

خود را با گل پژمرده ی عشقم

در سیاهی یک سکوت رها کردم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:14  توسط سمیرا |